قالب وبلاگ
کلبه عاشقانه من
 
نويسندگان
لینک دوستان

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان یه پسرعاشق نابغه ی دیوانه و آدرس lover.boy.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





از زندگي خسته شده بود.... شقيقه هاش تير مي کشيد .. بي تفاوت به ديوار سفيد خيره شده بود... چقدر خسته بود... از نگاهش پيدا بود. تنها اوميدانست...

چقدر دوستش داشت؟ جواب اين سوال را نمي دانست اما کسي در درونش فرياد ميزد يک دنيا اما دنيا به چشمش کوچک بود...به اندازه ي تمام ثانيه هايي که با ياد او.فکر او صداي او زندگي کرده بود... اما باز هم کم بود چون همه ي انها به نظرش به کوتاهي يک روياي شيرين بي بازگشت بود.... هر اندازه که بود.مطمعن بود که ديگر بدون او حتي نفس هم برايش سنگين خواهد بود و مي دانست ديگر بي او زندگي چيزي کم دارد به رنگ عشق!


نگاهش به جعبه ي کوچکي بود که روي ميز بود. دستش را دراز کرد جعبه را برداشت.نفسش داشت بند مي امد. ياد يک هفته پيش افتاد که با چه شوق و ذوقي رفت و خريدش تا بدهدش يادگاري .يادگاري که با ان عشق را جاودان سازد..چه قدر زيبا بود ... درخشش نگينش توجه همه را به خود جلب ميکرد. چه قدر با خودش تمرين کرد. شب از هيجان خوابش نبرد. اخه فردا باهاش قرار داشت . صبح زود بلند شد . يک دوش گرفت. کت شلواري را که مي دانست خيلي دوست دارد پوشيد. حسابي خوش تيپ کرد. جعبه را گذاشت تو جيبش. اما طاقت نياورد باز کرد و بار ديگر نگاهش کرد. چه قدر زيبا بود اما ميدانست اين زيبايي در برار ان عزيز که دلش را سال ها بود دزديده بود هيچ است.


سر ساعت رسيد. از تاخير داشتن متنفر بود.چند دقيقه بعد او امد. کمي اشفته بود. با خودش گفت حتما براي رسيدن به من عجله کرده است. سر ميز هميشگي شان نشستند. کمي صحبت کردند. کم حرف بود. بيشتر دوست داشت که بشنود. از همه چيز برايش گفت. داشت کم کم حرفاش را جمع و جور مي کرد. از اضطراب تو جيبش با جعبه بازي مي کرد. تا خواست حرف دلش را بزنه.. وسط حرفش پريد گفت.. .... يک چيزي را مي خواستم بهت بگم. من دارم ميرم. تا اخر هفته ي ديگه... ديگه هيچي نشنيد .. انگار که مرد.. قلبش ديگه نمي زد.. صداش در نمي امد.گلوش خشک شده بود....تا اينکه به سختي گفت؟ چي ؟؟؟ يک بار ديگه بگو... بغض کرد گفت: من دارم ميرم. مجبورم. بابا برام بيليت گرفته. خودم هم نمي دونستم.. اصلا باورم نميشه.فقط يک خواهش دارم اين يک هفته ي اخر را باهم خوش باشيم و بذار با يک دنيا خاطرات قشنگ اين داستان تموم شه...نمي خواست هيچي بشنوه. حاضر بود بقيه عمرش را بده و زمان در چند دقيقه قبل ثابت بمونه. اما حيف نمي شد.. از سر ميز بلند شد. ناي راه رفتن نداشت. انگار همه ي دنيا روي دوشش بود. گفت بعدا بهت زنگ ميزنم. صدايي راشنيد که ميگفت: تو را خدا اروم باش.. مواظب خودت باش... نفهميد چه طوري خودش را رساند خونه . رفت تو اتاقش . خودش را انداخت رو تخت. و تنها صداي يک احساس خيس بود که سکوت تنهاييش را مي شکاند. نفهميد چند ساعت گذشته بود. برايش مهم نبود. موبايلش را نگاه کرد 10 تا اس ام اس با 3 تا ميسکال! مي دانست که از نگراني دارد مي ميرد. بهش زنگ زد. سعي کرد بروز ندهد اما نشد تا صدايش را شنيد که گفت بله بفرماييد بغضش ترکيد....گوشي را قطع کرد . چند دقيقه بعد دوباره زنگ زد.. با خودش عهد بسته بود که اخرين خواسته اش را با جون دل انجام بدهد. و اين يک هفته را با هم خوش باشند. هر روز به جاهايي سر ميزدند که با هم رفته بودند. جاهايي که با هم خاطره داشتند. شب ها هم تا سپيده با تلفن حرف مي زدند. به ياد تمام شب هايي که با هم تا صبح از عشق گفته بودند.


ثانيه برايشان عزيز بود. قيمتش قدر تمام عشقي بود که بهم تقديم کرده بودند. اما اين ثانيه ي عزيز خيلي بي رحم و بي تفاوت به زمين و زمان در گذر بود و يک هفته به سرعت يک نيم نگاه عاشقانه گذشت.. روز اخر شد ... لحظه ي اخر فرا رسيد ... وقت گفتن خداحافظي ... نمي خواست از دستش بدهد . نمي خواست بذارد برود... نمي خواست.......... اما...............


نگاهش کرد. اخرين نگاه. چقدر دوستش داشت... گفت مواظب خودت باش.. گفت: تو هم همين طور. سخت نگير اين نيز بگذرد.


گفت: بي تو نمي گذره!!! اشک تو چشامانش حلقه زده بود اما نمي خواست اشکهايش را ببيند!بوسيدش.. چقدر گرمايش را دوست داشت . اما حيف که اخرين بوسه بود... براي اخرين بار نگاهش کرد سرش را به زير انداخت و رفت بي خداحافظي.. صدايي را مي شنيد که مي گفت: خداحافظ...


نگاهش به ساعت افتاد.هنوز نرفته بود . با اينکه همين چند ساعت پيش او را ديده بود اما دلش تنگ شده بود.. خيلي تنگ.


صداي موبايل او را از عالم رويا به واقعيت بازگرداند . گوشي را برداشت. صداي اشنايي بود..: من پروازم را از دست دادم. نميرم.


مي اي دنبالم؟


اين بار هم چيزي نمي شنيد . صدا گفت: صدام مياد؟ ميگم نمي رم. پيشت مي مونم . دوست دارم. مي اي دنبالم؟


به خودش امد: اره . همين الان اومدم.

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
[ سه شنبه 2 خرداد 1391برچسب:, ] [ 19:41 ] [ yunes ]
وقتی یه روزی دیدی خودت اینجایی و دلت یه جا دیگه بدون که کار از کار گذشته و تو عاشق شدی.
طوری میشه که قلبت فقط و فقط واسه ی عشقت می تپه . چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن .
 
همه چی با یه نگاه شروع میشه این نگاه مثل نگاه های دیگه نیست یه چیزی داره که اونای دیگه ندارن. محو زیبایی نگاهش میشی تصویر نگاهش رو روی قلبت حس میکنی.
حتی وقتی با عشقت روی یه نیمکت نشستی و واسه ی ساعت های متمادی باهاش حرف میزنی وقتی ازش دور میشی احساس میکنی قشنگترین گفتگوی عمرتو با کسی داری از دست میدی .
 
 شب میای بخوابی مگه فکرش میذاره؟
خلاصه بعد از یه جنگ و جدال طولانی با خودت چشات و روی هم میذاری ولی همش از خواب میپری...
صبح که از خواب بیدار میشی نه میتونی چیزی بخوری نه میتونی کاری انجام بدی فقط و فقط اونه که توی فکر و ذهنت قدم میزنه. به خودت میگی ای بابا از درس و زندگی افتادم! آخه من چمه؟
راه می افتی تو کوچه و خیابون هرجا که میری هر چی که میبینی فقط اونه .
 
انگار که همه چی از بین رفته و فقط و فقط اون مونده طوری بهش عادت میکنی که اگه یه روز نبینیش دنیا به آخر میرسه وقتی با اونی مثل اینه که تو آسمونا سیر میکنی وقتی بهت نگاه میکنه انگار همه ی دنیا رو بهت میدن گرچه عشق نه حرفی میزنه و نه نگاهی میکنه !
آخه خاصیت عشق همینه آدمو عاشق میکنه بعد ولش میکنه به امون خدا
 
وقتی باهاته سرش همیشه پایینه تو دلت میگی تو رو خدا فقط یه بار نگام کن آخه دلم واسه اون چشای قشنگت یه ذره شده. دیگه از آن خودت نیستی بد جوری بهش عادت کردی مگه نه؟
 
یه روز بهت میگه میخواد ببینتت سر از پا نمیشناسی حتی نمیدونی چیکار کنی...
 
فقط دلت شور میزنه آخه شب قبل خواب اونو دیدی خواب دیدی که همش از دستت فرار میکنه...
 
وقتی اونو میبینی با یه لبخند بهش میگی که خیلی خوشحالی که امروز میبینیش...ولی اون...سرش رو بلند میکنه و تو چشمات زول میزنه و بهت میگه باید منو فراموش کنی ! دنیا رو سرت خراب میشه .
 
همه چی رو ازت میگیرن همه خوشبختی های دنیا رو ... بهش میگی من...من...من...از جاش بلند میشه و خیلی آروم دستت رو میبوسه و میذاره روی قلبش و بهت میگه خیلی دوست دارم و برای همیشه ترکت میکنم
 
دیگه قلبت نمی تپه دیگه خون توی رگات جاری نمیشه یهویی صدای شکستن چیزی میاد...دلت میشکنه و تکه های شکستش روی زمین میریزه دلت میخواد گریه کنی ولی یادت می افته که بهش قول داده بودی هیچ وقت به خاطر اون گریه نمیکنی...دلت میخواد بهش بگی چقدر بی رحمی که گریه رو ازم گرفتی ولی اصلا هیچ صدایی از گلوت در نمیاد . بهت میگه فهمیدی چی گفتم؟ با سر بهش میگی آره...وقتی ازش میپرسی چرا ؟؟؟ میگه چون دوست دارم! انگشتری که تو دستته رو در میاری بهش میگی مال تو ... ازت میگیره ... ولی دوباره دستت میکنه میگه فقط تو دست تو قشنگه... بعد دستت رو محکم فشار میده و توی چشمات نگاه میکنه و ... بعد اون روز دیگه دلت نمیخواد چشماتو باز کنی آخه اگه بازشون کنی باید دنیای بدون اونو ببینی تو دنیای بدون اونو میخوای چیکار...؟؟؟
 
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
[ سه شنبه 2 خرداد 1391برچسب:, ] [ 19:22 ] [ yunes ]
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
آرشيو مطالب
امکانات وب
ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 2
بازدید ماه : 2
بازدید کل : 5242
تعداد مطالب : 12
تعداد نظرات : 9
تعداد آنلاین : 1